فرار در بی نهایت

عباس دلجو/ ساعت هشت صبح بود ,زن در میدان بزرگی مملو از موتر های خورد و بزرگ و دریای انسانها که بعضی شان تند و بعضی آهسته و عده ای نیز بی هدف به استقامتهای مختلفی در حال حرکت بودند,سراسیمه و سرگردان راه میرفت, هیچکس به او و دو طفلش التفاتی نداشت , صدای دست فروشهای کنار جاده با صدای جیغ  و داد اطفال کوچک مدرسه ای , هارن موتر های در حال عبور , فریاد راننده های مسافربر که مسافرین را صدا میزدند: ...