ادبیات
فرار در بی نهایت

عباس دلجو/ ساعت هشت صبح بود ,زن در میدان بزرگی مملو از موتر های خورد و بزرگ و دریای انسانها که بعضی شان تند و بعضی آهسته و عده ای نیز بی هدف به استقامتهای مختلفی در حال حرکت بودند,سراسیمه و سرگردان راه میرفت, هیچکس به او و دو طفلش التفاتی نداشت , صدای دست فروشهای کنار جاده با صدای جیغ و داد اطفال کوچک مدرسه ای , هارن موتر های در حال عبور , فریاد راننده های مسافربر که مسافرین را صدا میزدند: ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 9:50 توسط دانشجو
|
جمعی از دانشجویان حقوق وسیاستیم که گاهگاهی در این سرا، اگر تاب بیاوریم وحوصله مان سر نرود می نویسیم، نه فقط مسائل مهم واساسی بل، هر آنچه که در ما نسبت به خود واکنش، شاید واکنش خاص ایجاد می نماید.