عاشوراء..
واینک عاشورا

چنین که آینه به چشمانم می خواند؛
امروز
فرومی روند
یاران
در باران،
باران تشنگی
باران اشک
باران خون...
چنین که آینه می خواند؛
طوفانی سرخ در می گیرد،
بر پیکر یکایک ما
باغی از نیزه وناوک می نشاند...
گاهی ترانه نازنینی
با تیر دوخته می شود به گلو!
گاهی دستی به آسمان می رود، خورشید بچیند!
گاهی سری در جنگل پاهای اسبان
پی تن تنهاست!
چنین که آینه می خواند؛
امروز در باران
بهار تماشاست!
چشمان من به آینه می گویند؛
(می مانیم ،
در آن باران ناگهان
هو هو
می خوانیم.)
- عبدالرضا رضایی-
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۸۷ ساعت 8:18 توسط دانشجو
|
جمعی از دانشجویان حقوق وسیاستیم که گاهگاهی در این سرا، اگر تاب بیاوریم وحوصله مان سر نرود می نویسیم، نه فقط مسائل مهم واساسی بل، هر آنچه که در ما نسبت به خود واکنش، شاید واکنش خاص ایجاد می نماید.